انشا الله سال بعد هم بر میگردم
خدا نگهدار![]()
انشا الله سال بعد هم بر میگردم
خدا نگهدار![]()
«عاشورا»در متن زندگى شيعه و در عمق باورهاى پاك او جريان داشته و«نهضت كربلا»،در طول چهارده قرن،با كوثرى زلال و عميق،سيراب كننده جانها بوده است.
هم اكنون نيز عاشورا،كانونى است كه ميليونها دايره ريز و درشت از ارزشها،احساسها، عاطفه ها،خردها و اراده ها بر گرد آن مى چرخد و پرگارى است كه عشق را ترسيم مى كند.
بى شك،محتواى آن حماسه عظيم و انگيزه ها و اهداف و درسهايش يك «فرهنگ »غنى و ناب و الهام بخش را تشكيل مى دهد و در حوزه وسيع تشيع ودلباختگان اهل بيت،كوچك و بزرگ و عالم و عامى،همواره با«فرهنگ عاشورا»
زيسته،رشد كرده و براى آن جان باخته اند،تا آنجا كه در آغاز تولد،كام نوزاد را باتربت سيد الشهدا«ع »و آب فرات بر مى دارند و هنگام خاكسپارى،تربت كربلاهمراه مرده مى گذارند و در فاصله ولادت تا مرگ هم به حسين بن على «ع »عشق مى ورزند و براى شهادتش اشك مى ريزند و اين مهر مقدس،با شير وارد جان مى شود و با جان به در مى رود. ضرورت كار در باره نهضت كربلا،تاكنون بسيار نوشته،سروده و تحقيق شده است وصاحبان فكر و قلم از زواياى مختلف و با ديدهاى گونه گون به اين حماسه نگريسته اند،بگونه اى كه مجموعه آثار مربوط به قيام كربلا و مسائل جنبى آن،كتابخانه عظيمى را تشكيل مى دهد،اما...همچنان زمينه و ميدان براى پژوهش و عرضه هاى جديد در اين باره باز است.بقول «صائب »:
يك عمر مى توان سخن از زلف يار گفت??ر بند آن مباش كه مضمون نمانده است هدف از تدوين اين فرهنگنامه،آن بوده كه يك مجموعه يك جلدى،فشرده،دم دست و كار بردى،حاوى لازمترين دانستنيها پيرامون موضوعاتى كه به آن نهضت جاويد چه در عصر حادثه،چه زمانهاى پس از آن تا امروز مربوطمى شود،ارائه گردد.از اين رو مدخلهاى كتاب كه به ترتيب الفباست،اشخاص،گروهها،جاها،كتابها،اصطلاحات،سنتها،شعاير،تعاليم مكتبى و محورهاى ديگر را كه به نحوى در ارتباط با فرهنگ عاشوراست شامل مى شود.
در باره اغلب عنوانهاى اين فرهنگنامه مى توان مقاله مبسوط،حتى جزوه وكتاب نوشت-آنگونه كه نوشته اند-ليكن هدف اين بوده كه در حداقل عبارات ودور از شرح و بسط غير ضرورى و قلمفرسايى،مفيدترين آگاهيهاى لازم به خواننده داده شود.ناگفته نماند در برخى عناوين هم در منابع مختلف مطلب چندانى به دست نمى آيد،بخصوص پيرامون بعضى از شهداى كربلا.از اين روآگاهيهاى داده شده گاهى بسيار اندك و احيانا غير كافى است.
تدوين و ارائه يك دايرة المعارف كامل و شامل،كه به چندين مجلد قطوربالغ گردد،كار يك گروه،آن هم در چند سال و با امكانات پژوهشى گسترده است(همچنانكه طبق اطلاع نگارنده،برخى مراكز در تهران،قم و مشهد چنين انگيزه و انگاره اى دارند و به كار مشغولند)و سالها بايد انتظار كشيد تا آن تلاشهابه ثمر برسد و فيشها كتاب شود.
اگر در اين كتاب با برخى كاستيها روبرو شويد،آن را به حساب فردى بودن كار بگذاريد.در عين حال از تذكرات و پيشنهادهاى اهل نظر در تكميل اين مجموعه،مشتاقانه استقبال مى شود.
اميد مى رود اين اثر براى همه شيفتگان اهل بيت عصمت «ع »كه دل در گروعشق ابا عبد الله «ع »دارند و سر بر آستان ولاى او مى سايند،بويژه فرهنگيان،نسل جوان كتابخوان،مبلغان، سروران روحانى،مداحان و ذاكران،بسيجيان عاشورايى و امت حزب الله مفيد باشد.
نظام ارتباطى يكى از مزاياى اين فرهنگ نامه آن است كه در پايان اغلب مطالب مربوط به هر عنوان،با«فلش »به كلماتى ارجاع داده شده كه آنها در اين كتاب مورد بحث قرار گرفته است.با مراجعه به مدخلهاى مشابه و نزديك به هم يا مرتبط،مى توانيد اطلاعات بيشترى به دست آوريد.مثلا در آخر«اهل بيت »چنين آمده است «-عترت،بنى هاشم »و در آخر«تربت »آمده است: «-بوى سيب،تسبيح تربت،چاووش خوانى،فرات »كه به هر كدام از آنها مراجعه شود مطالبى مرتبط با موضوع تربت ديده مى شود.ايجاد اين «نظام ارتباطى »بين مدخلها،بهره ورى خواننده را از كتاب افزايش مى دهد.
مدخلهاى ارجاعى تعدادى از مدخلها نيز با فلش به مدخل ديگرى ارجاع داده شده است، مانند:
خون خداباب الحوائج پيروزى دفن اجساد شهداكه بايد مطلب را در عنوان دوم جستجو و مطالعه كرد.
منابع جنبى يكى از راههاى «ماخذ شناسى »در باره موضوعات مختلف،دقت در كتابنامه و فهرست منابعى است كه در پايان كتابها و مقالات يا در ذيل صفحات ارائه مى شود.در اين مجموعه،در پا نوشت صفحات علاوه بر ماخذ مطالب،گاهى كتابها و منابع ديگرى نشانى داده شده است كه براى علاقه مندان تحقيق و مطالعه بيشتر سودمند است.البته نام اين كتابها در فهرست منابع پايان كتاب،نيامده است،زيرا اغلب جنبه معرفى داشته نه آنكه چيزى از آنها نقل شده باشد،مثل آنچه در پاورقى مدخلهاى وقف،عبد الله بن عباس،فسادبنى اميه،كوفه، مدايح و مراثى،ادبيات عاشورا،اصحاب امام حسين «ع »و...آمده است.
فهرست موضوعى گرچه پيشنهاد برخى آن بود كه اين مجموعه،فصل فصل موضوع بندى وتنظيم شود،ولى به نظر رسيد ترتيب مطالب بر اساس الفبايى عنوانها،خواننده را زودتر به موضوع مورد نظر مى رساند.براى مطالعه و باز يافتن موضوعات خاص نيز،فهرستى از همه مدخلهاى مطرح شده در كتاب،در پايان آمده كه بصورت موضوعى تنظيم شده است. موضوعات آن فهرست اينهاست:اشخاص،موضوعات و مفاهيم،جاها و شهرها،ابزار و وسائل، حادثه ها،اشياء و پديده ها،اصطلاحات،كتابها،گروهها.
اميد است اين تلاش كوچك،مورد قبول خداوند و عنايت ابا عبد الله الحسين «ع »قرار گيرد و كمترين اداى دين به پيشگاه آن مولاى كريم و خدمتى ناچيز در مسير احياگرى نسبت به آن حماسه ماندگار و ترويج «فرهنگ عاشورا» به شمار آيد.
قم-جواد محدثى
مهر 1374 ش
آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
آتش به آشيانه مرغى نمى زنند گيرم كه خيمه،خيمه آل عبا نبود
خون او تفسير اين اسرار كرد ملت خوابيده را بيدار كرد (9)
همچنين در كربلا وقتى آن حضرت را ميان جنگ يا بيعت مخير كردند،فرمود:
در نبرد عاشورا نيز در حمله هايى كه به صفوف دشمن مى كرد،رجز مى خواند و مى فرمود:
«الموت اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول النار» (18)
گر شما را به جهان دينى و آيينى نيست لا اقل مردم آزاده به دنيا باشيد
«نحن آل الله و ورثة رسوله »، (22) در زيارت نيمه رجب امام حسين «ع »نيز مى خوانيم:
آل على شيعة الرحمان آل زياد شيعة الشيطان (32)
عين جودى بعبرة و عويل و اندبى ان ندبت آل الرسول سبعة كلهم لصلب على قد اصيبوا و تسعة لعقيل (35)
5-حياة الامام الحسين،ج 3،ص 299.
6-عاشورا فى الادب العاملى المعاصر،ص 54 به نقل از منتخب طريحى و مقتل ابى مخنف.
7-براى تفصيل آن ر.ك:«حياة الامام الحسين »،باقر شريف القرشى،ج 3،ص 436،(معطيات الثورة).
10-ر.ك:«بحار الانوار»،ج 97،ص 124.
11-ر.ك:«بحار الانوار»،ج 98،ص 140 به بعد.
13-در اين زمينه ر.ك:«زيارت »،به قلم مؤلف،نشر سازمان حج و زيارت.
16-مناقب،ابن شهرآشوب،ج 4 ص 68.
19-بحار الانوار،ج 45 ص 51،مقتل خوارزمى،ج 2 ص 32.
22-بحار الانوار،ج 44 ص 11 و 184.
25-همان،ج 33،ص 165،ج 52،ص 190.
26-همان،ج 45،ص 301،ج 46،ص 182.
29-معادن الحكمه،محمد بن فيض كاشانى،ج 2،ص 35(چاپ جامعه مدرسين)،بحار الانوار، ج 44،ص 212.
34-ر.ك:دائرة المعارف تشيع،ج 1.
35-حياة الامام الحسين،ج 3،ص 249.
37-حياة الام زين العابدين،ج 1،ص 186.
ديرزمانى است كه جوانان كشورهاى اسلامى, كه از تابش وحى و زلال معارف ناب الهى بهره مى بـرند, بـاشيوه هاى گوناگون و متنوع دشمن در راهزنى فكر و فرهنگ رو به رويند.
پـيروزى انقلاب اسلامى ايران, اين حـساسيت ناپـيدا را بـه صورت آشكار در آورد و سـردمداران اسـتـكبـار را بـه اظهار نظر شـفاف واداشت.
امروز دشمن به خوبـى دريافته است كه ما جوانان بـا ويژگى هايى همانند آرمان خواهى, عدالت طلبى, عشق به بـاورهاى آسمانى و علاقه به رهبران مذهبـى, لشكرهايى بـه هم فشرده و آماده كارزاريم. از اين رو, ايجاد ترديد در باورهاى آسمان زاد, تزريق فرهنگ بيگانه بـا نمايش آداب و رسوم و شيوه هاى زندگانى آنان, كوشش حـساب شده در كنار زدن چهره هاى مورد علاقه مردم بويژه جوانان, پرورش روحيه ذلت و خوارى در بيگانه ساختن ما با الگوهاى شايسته فرهنگ اسلامى و ارائه الگوهاى ساخـتـه شده از آن سوى مرزها بـه عنوان معجـزه آفرينان خوشبـختى و سعادت و رفاه را در دستور كار خود قرار داد تا بدين وسيله دست يكايك ما را از دستان پرمحبـت اسوه هاى صداقت پـيشه و راسـتـين در آورده و دل و ديده مان را از آموزه هاى ناب دينى تـهى گرداند. غافل از آنكه نسيم سعادت بـخـش معارف الهى و سخنان قدسى پيشوايان محبوب ما, بـه سان كيميايى گرانسنگ, دلهاى آگاه و بـيدار همگان را از غبـارها پـاك ساختـه, آينه گونه محل پذيرش آفتاب هدايت مى گرداند.
در اين بـخش از گفتگوى خود, دل بـه امواج پـاك و صفات روشن و زندگى ساز اسوه اى ارزشمند و الگويى كم نظير مى سـپـاريم و بـراى امروز و فرداى حـوادث ارمغانهايى پـربـها نصـيب خـود مى سـازيم.
ماجوانان به دنبال الگويى هستيم كه نخست هم سن و سالمان بـاشد و همانند ما در توفان جوانى بـوده و در نشيب و فراز حوادث حضور داشته بـاشـد. معصوم نبـاشـد; زيرا بـا ما فرق خـواهد كرد و در بـحرانهاى اجتماعى سياسى و حتى اقتصادى درگير شده بـاشد تا بـه خوبى او را همانند خود بـدانيم و از شيوه زندگانى, روش بـرخورد او بـا ديگران, چگونگى سخن گفتن, شهامت, شجاعت, دليرمردى و بـى باكى وى براى خود سرمشق بگيريم و او را نمونه اى تمام عيار براى امروز و فرداى زندگى خود بدانيم.
دفتـر زندگانى چنين الگويى را, كه بـرخى هجده ساله و پـاره اى سالهايى بيشتر دانسته اند, مى گشاييم و با يكديگر بـه صحيفه صفات و ارزشهاى چـشـمگير او مى نگريم. آرام آرام بـا او همراه شـده و بـيشتر از گذشته بـه ناگفته هاى گفتنى اش كه همگى بـرايمان مشعلى فروزان خواهد بود, دل مى سپاريم.
او يازدهم شعبـان سال سى و سوم هجرى بـه دنياى پر غوغاى حيات پـاگذاشت. پـدر در گوش راسـت او اذان گفت و ديگر گوش وى را بـا ترنم اقامه آشنا ساخت تا از آغاز با نغمه توحيد, نبوت, امامت و ولايت آشنا شود و بـا چنين سرودهايى راه روشن رستگارى را از عمق جان بيابد. ديرى نپاييد كه در هفتمين روز تولد وى, بنا بـه سنت پسـنديده دينى, سـرش را تـراشيدند و هم وزن موهاى زيبـايش, بـه مستمندان چشم به راه نقره صدقه دادند.
آشفتگى اوضاع سياسى و آتش افروزى حاكمان ستـمگر آن عصر بـدان حد بـود كه نام ((على)) جـرمى نابـخشودنى حساب مى شد و بـرزبـان راندن اين واژه مقدس ممنوع بـود. پدر وى, كه بـه خوبـى مى دانست نام ديبـاچـه شخصيت و نشان دهنده شرافت, ادب و عظمت انسان است, نام كودك را ((على)) نهاد تا بهتـرين بـركات و زيبـاتـرين صفات بردرياى وجود فرزندش ريزان شود و بـدسگالان سيه سرشت خود را بـا امواج پاك و زلال غيرت دينى و شخصيت مذهبى رو به رو ببـينند. در پى آن, لقب ((اكبر)) نيز بـراى او انتخاب كرد تا ((على اكبـر)) كه به عنوان پـسر نخـست خـانواده است بـا ديگر فرزندان, كه نام آنان نيز على خواهد بود, تفاوت يابد.
پدر على كه همانند پـدرانش از تـمامى اصول اسـاسـى و شيوه هاى شيرين تربيتى آگاهى داشت, خود را بـا دنياى كودكى هماهنگ مى كرد و رفتارى كه شايسته نوباوگى و كودكى فرزند بود, انجام مى داد تا همانند جد عزيز خود عمل كرده, لحظه اى از شرايط روحى روانى كودك دلبند خويش دور نماند.
همراه بـا بـزرگ شدن على, پـدر سخـنان بـرتـر, آداب والاتـر و شيوه هاى زندگى و احترام بـيشتر بـه او مىآموخت تا شخصيت خود را باز يابد و از ارزش وجود خود بيشتر آگاه شود.
بدين خاطر هنگام نام بردن از او, الفاظى تواءم بـااحترام بـه كار مى بـرد تا از آغاز زندگى, احساس سرافرازى و شخصيت كند و در فرداى حـيات خـود, راسـت قامت و قوى دل از حـقوق محـرومان دفاع كرده, در بـرابـر ستـم ستـمكاران بـى تـفاوت يا ماءيوس نبـاشد.
على كه هفـت سـاله شـد, بـه تـمرينهاى فـكرى و آموزش هاى دينى پرداخت و با مراقبـت هاى صحيح سنجيده پدر, بـنيان هاى اعتقادى در روان او و شـيوه هاى رفتـارى در اعـمال او رشـدى بـيشـتـر يافت.
روزى پدر, عبـدالرحـمان را بـه آموختـن سوره حـمد بـه فرزندش گمارد. وقتـى آموزش تـمام شد و على در حـضور پـدر سوره حـمد را قرائت كرد, پدر, پول و هداياى فراوان بـه عبـدالرحمان بـخشيد و دهانش را پر از مرواريد ساخت. آنگاه به اطرافيان كه از اين همه بذل و بخشش تعجب كرده بودند, فرمود:
((اين هدايا توان برابرى عطاى معلم على را ندارد كه در برابر تعليم قرآن, همه هدايا ناچيز است.))
دوران نوجوانى على بـه تدريج آغاز شد و هر روز بـيشتر از روز قبـل, زمينه هاى رشد و شكوفايى معنوى و عقلانى در وجـود وى فراهم مى گرديد.
على در جـوانى بـا ويژگيهاى اخلاقى و رفتـارى خود نگاه انبـوه جوانان را بـه سوى خود جلب مى كرد. آنچه در اين فراز از داستـان او گفته مى شود, نكته هايى است كه بـى ترديد بـا مطالعه و رد شدن تاءثيرى بسزا نخواهد داشت, از اين رو, بـايد از سرصبـر و تاءمل بيشتر مطالعه و مرور كنيم و به خاطر بسپاريم.
على صفات جد خود را مى دانست, از اين رو, هماره در آينه اخلاق و رفتـار او نظر مى كرد و خـود را بـدان صفات مىآراسـت. بـه هنگام جوانى در ميان جمع و بـا دوستـان خود, گشاده رو و شادمان بـود; ولى در درتنهايى اهل تفكر و همراه با حزن بود. علاقه فراوانى به خلوت با خداى خود و پرداختن به راز و نياز و گفتگو باخالق هستى داشت. در زندگى آسان گير, ملايم و خوش خو بود, نگاهش كوتاه مى نمود و به روى كسى خيره نمى شد. بيشتر اوقات بر زمين چشم مى دوخت و با بينوايان و فقرا ـ كه از نظر ظاهرى در جامعه و نگاه دنيا طلبان احترام چشمگيرى نداشتند.ـ نشست و برخاست مى كرد, با آنان همسفره مى شد و بـا دسـت خـود دردهانشان غذا مى گذارد. اصالتـهاى فكرى و استـواريهاى روحـى, وى را چـنان كرده بـود كه هيچـگاه و از هيچ حاكمى هراس نداشت.
هرگز عيب جويى نمى كرد و از مداحى نابجا و شنيدن چاپلوسى افراد دورى مى كرد. تمامى انسانها را بـندگان خدا مى دانست و از تـحقير آنان خود دارى مى ورزيد. در طول عمر خـويش بـه كسى دشنام نداد و ناسزا نگفت. از دروغ تنفر داشت و صداقت و راستـگويى شيوه هميشه او بود. بخشنده بـود و آنچه بـه دست مىآورد, بـه ديگران بـويژه نيازمندان انفاق مى كرد. هرگاه كسى هديه اى بـه او تـقديم مى كرد, با گشـاده رويى مى پـذيرفت. اگر فردى مهمانى داشـت و او را دعوت مى كرد, مى پذيرفت. به عيادت بيماران مى رفت, هرچند خانه بيمار در دور افتاده ترين نقطه شهر باشد. در تشييع پيكر مردگان حاضر مى شد و هيچ يار از دست رفته اى را تنها نمى گذاشت.
براى همسالان برادرى مهربان و براى كودكان پدرى پرمحبت بـود و مسـلمانان را مورد لطف و عطوفت خـويش قرار مى داد. امور دنيوى و اضطراب هاى مادى او را متزلزل نمى ساخت.
زندگى على ساده و بـى پـيرايه بـود و در آن از تجمل, اسراف و تـبـذير اثرى ديده نمى شد. آنان كه اخلاقى نيكو و فضايلى شايستـه داشتند, هميشه مورد تكريم و احتـرام وى بـودند و خويشاوندان از صله او بهره مند مى شدند. از صبرى عظيم برخوردار بود و از هيچ كس توقع و انتظارى نداشت.
در ميدان رزم سلحشورى شجاع, نيرومند و پـرتوان بـود و انبـوه دشمن هرگز او را بيمناك نمى ساخت. در اجراى عدالت و دفاع از حق, قاطع و استوار بـود. بـه يارى محرومان و مظلومان مى شتـافت و در برابر ظالمان مى ايستاد تا حق را به صاحبـش بـرنمى گردانيد, آرام نمى گرفت. بـه دانش اندوزى و فراگيرى معارف اهميت زيادى مى داد و همواره پيروان خود را از جهالت و بى خبرى باز مى داشت.
بـه پـاكيزگى و آراستگى علاقه اى وافر داشت و اين صفت از دوران كودكى در او ديده مى شد. از اين رو هماره بـرتميزى لبـاس و بـدن اهتمام مى ورزيد.
بسيار فروتـن بـود و از تـكبـر نفرت داشت و اكثر اهل جهنم را گردن فرازان و سركشان مى دانست. نه تـنها بـرانسـانها بـلكه بـر حيوانات نيز شفقت داشت و با مهربـانى و ملايمت و انصاف بـا آنان رفتار مى كرد.
آنان كه قيافه ظاهرى و سيماى بـه نور نشستـه على را ديده اند, چهره وى را اين گونه ترسيم كرده اند:
قيافه اش بسيار با ابـهت بـود و چون ماه تابـان مى درخشيد. بـه زيبـايى و پـاكيزگى آراستـه بـود. از چـهار شانه بـلندتـر و از بـلندكوتـاهتـر. رنگى روشن و بـه سرخى آميختـه و چشمانى سياه و گشاده با مژه هايى پـرموداشـت, گونه هايش هموار و كم گوشـت بـود, مويش نه بـس پيچيده و نه بـسيار افتاده مى نمود. از سينه تا ناف خـط موى بـسيار بـاريك داشت, اندامش متـناسب و معتـدل و سينه و شانه اش پهن بود.
سرشانه هايش از هم فاصله داشت. پـشتى پـهن داشت, جز ران و ساق كه زير مفصلهااست, استـخوانهاى بـند دستـش كشيده و كفى گشاده و بخشنده داشت. دو پنجه دست و پايش قوى و درشت و انگشتها كشيده و بـلند و دو كف پـا از زمين بـرآمده بـود. بـه سرعت راه مى رفت و هنگام راه رفتن چنان بود كه گويى از زمين سراشيب فرود مىآيد يا از روى سنگى به نشيب مى رود. چون به طرف كسى بـر مى گشت بـا تمام بدن بـر مى گشت. ديده اش فروهشتـه و نگاهش بـه زمين بـود تـا بـه آسمان.
بينى اش قلمى كشيده و بـاريك و ميانش بـرآمدگى داشت و نورى از آن مى تافت.
دهانش نه بسيار كوچك و نه بزرگ بـود. دندانهاى زيبـايش سفيد, براق و نازك بود. گردنش در صفا و نور و استقامت نقره فام بـود, بوى مشك و عنبر از او بلند بود.
پاره اى از مورخان اين ويژگيها را بـراى جد وى نگاشته اند; اما على را در اين خصوصيات همانند دانسته اند.
... بااين ويژگيهاى روشنى آفرين به خوبى مى توان او را شناخت, وى على اكبـر پور والاى امام حسين(ع)است. جوانى زيبـا كه همانند جـد خود رسول خدا(ص)در سيرت, سپـيد و در صورت, آسمانى مى نمود و هماره ياد و نام پيامبـر(ص)از چگونگى سخن گفتن و يا راه رفتن و ديگر بـرخوردهاى اجتـماعى اخلاقى او مى تـراويد. از اين رو, امام حسين(ع) او را شبـيه ترين مردم ـ حتى نسبـت بـه خود ـ در خلقت و آفرينش, اخـلاق و صفات روحـى, گفتـار و آداب اجـتـماعى بـه رسول خدا(ص)معرفى مى كرد.
آنان كه بـا صورت دلربـاى پيامبـر(ص)و صداى پرچاذبـه آن حضرت آشنا بـودند, آنگاه كه على از پشت ديوار زبـان بـه سخن مى گشود, گويى صداى رسول اكرم(ص)را مى شنيدند.
گاهى كه اباعبدالله(ع)براى صوت قرآن جد عزيزش دلتنگ مى شد, به على مى فرمود: على جان! برايم قرآن بـخوان تا از آن لذت و بـهره برم.
كلام شيرين, بيان روان, ادب بسيار در برابر پدر و مادر, اطاعت بى چون و چرا از مقام ولايت و دلدادگى بـه حقيقت, بـرگى ديگر از زندگانى زرين على اكبـر بـود. اين ويژگيها چـون بـا فروتـنى او همراه مى شد, نگاه تحسينآميز همگان را به دنبال داشت.
على درحماسه كربلا, درخششى چشمگير داشت و با هربـار حمله خود, دهها نفر را بـه خاك هلاكت مى انداخت. هنگامى كه بـا 25 سوار بـه ساحل فرات روانه شد و بـراى سيصد نفر از خاندان, عيال و اصحـاب امام حسين(ع)آب آورد, بـسيارى از مسوولان و سرپـرستـان حفاظت از فرات را از دم تيغ خود گذراند و پـشت دشمن را بـه لرزه درآورد.
عمويش ابوالفضل(ع)كه خود در دلاورى و بى باكى و شجاعت و شهامت, زبانزد همگان بـود, بـه خاطر چنينe فات تابـناك, على را بـسيار احترام مى كرد.
قهرمانان تـاريخ و دليرمردان عرصه هاى نبـرد, كمتـر از دانش و بـينش بـهره دارند; زيرا در مسير رزم و جنگ قرار داشتـه و فرصت نداشتـه و يا علاقه كمتـرى بـه درس آموزى و دانش آفرينى از خـود نشان مى دهند; اما على اكبر, جوانى چند بعدى بـود و سطرهاى كتاب وجودش با حكمت نگاشته شده بود. چشمه هاى دانش و دانايى از اعماق وجودش مى جوشيد. در مجالس گوناگون عالمانه و انديشمندانه لب بـه سـخـن مى گشـود و بـه دور از غرور و تـكبـر مردانه سـخـن مى گفت. از آنجا كه از جد خود رسول خدا(ص)سخنان بـسيارى روايت مى كرد, به عنوان ((محدث)) شناخته شد.
افزون برصفات ظاهرى و باطنى ـ كه به طور چشمگير در وجود حضرت على اكـبـر(ع) ديده مى شـد.ـ كـمالات و مقـامات معـنوى وى نيز در رتبه اى برتر از ديگران قرار داشت.
ماجوانان هرچند از صفات خوبى بـهره مند بـاشيم, گاه توان تحمل سختـى ها و ظرفيت رويارويى بـا مصايب را از دست مى دهيم و سنگينى ناملايمات زندگى, تعادل رفتار و گفتارمان را مى ربايد.
على اكبـر در چـنين صحنه هاى سخت و طاقت سوز, تـنها بـه رضا و تسليم الهى فكر مى كرد و چنان در برابر بلاهاى الهى آرام و مطمئن بود كه گاه حيرت و شگفتى ديگران را بـرمى انگيخت. از اين رو, در هنگامه دردآلود كربلا به پدر گفت:
((اولسنا على الحق))
(پدرجان!)آيا ما برحق نيستيم؟
و چـون امام فـرمود: آرى, گفـت: در اين هنگام, بـاكـى از مرگ نداريم.
اين روحيه قوى و صفات شايسته, چنان ابهت و عظمت به على اكبـر داده بـود كه افزون بـردوستان, دشمنان آگاه نيز بـه بـرترىهايش اعتـقاد و اعتـماد داشـتـند و اعتـراف مى كردند. معاويه روزى از اطرافيانش پـرسيد: ((چـه كسى در اين زمان بـراى خـلافت مسلمانان برديگـران بـرتـرى دارد و بـراى حـكـمرانى بـر مردم از ديگـران سزاوارتر است؟ ))
روباه صفتان زشت سيرت كه نام و نان خود را در تملق مى يافتند, به ستـايش خليفه پـرداختـند و او را لايق اين منصب معرفى كردند. معاويه گفت: نه چنين نيست:
((اولى الناس بهذالامر على بن الحسين بـن على جده رسول الله و فيه شجاعه بنى هاشم و سخاه بنى اميه و رهو ثقيف.))
شايسته ترين افراد براى امر حكومت, على اكبـر فرزند امام حسين است كه جدش رسول خدا(ص)است و شجاعت بنى هاشم, سخاوت بـنى اميه و زيبايى قبيله ثقيف را در خود جمع كرده است.
فروغ چهره خوبان شعاع طلعت توست
كمال حسن تو مديون اين ملاحت توست
به خلق و خلق رسول و به منطق نبوى
فزون تر از همه كس در جهان شباهت توست
به پيكر تو مجسم لطافت روح است
عجب بود كه در اين خاكدانه قامت توست
نگار مهر تو غارتگر دل پدر است
عيان به چشم سياهت غم شهادت توست
در ساحل فرات
شيخ مفيد ره فرموده كه آن حضرت را شش فرزند بود چهار تن از ايشان پسران بودند :
1 - علي بن الحسين الكبر ( امام سجاد (ع) ) و كنيت او ابو محمد است و مادرش شاه زنان دختر كسري يزجرد است .
2 - علي بن الحسين الاصغر معروف به علي اكبر كه در كربلا با پدرش شهيد شد به شرحي كه در سايت اماده است و مادرش ليلي دختر ابومره بن عروه بن مسعود ثقفيه است
3 - جعفر بن الحسين است و مادر او زني از قبيله قضاعه، او در حيات پدر وفات يافت و اولادي نداشت .
4 - عبد الله ( معروف به حضرت علي اصغر ) و او نيز در كربلا در كنار پدر به زخم تيري شهيد گشت كه در فرازهايي از عاشورا آمده است .
اما دختران : يكي سكينه است كخ مادر او رباب دختر امرئ القيس است و اين رباب نيز مادر عبد الله بن الحسين است و دختر ديگر فاطمه نام داشت و مادر او ام اسحاق دختر طلحه بن عبيد الله تيميه است.
كه البته در تعداد فرزندان حضرت امام حسين (ع) تا 9 تن نيز روايت شده است .
برگرفته از کتاب منتهي الامال، صفحه 658