خطبه امام حسين (ع) در روز عاشورا
چون اصحاب عُمَر بن سعد بر مركبهاي خود سوار شده و آماده جنگ با حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام شدند، حضرت، بُرَيْرَ بن خُضَير را براي موعظه لشكر بفرستاد. بُرير هر چه آنان را پند و اندرز داد گوش ندادند، و هر چه آنها را متذكّر و متنبّه نمود از آن سودي نبردند. در اينحال خود حضرت امام حسين عليه السّلام بر ناقه خود ـ و بعضي گفتهاند بر اسب خود ـ سوار شد، و آنها را دعوت به سكوت نمود. و چون ساكت شدند، حمد خدا را بجاي آورد، و ثنا بر او فرستاد، و به آنچه موجب عظمت مقام حضرت حقّ بود او را بستود، و درود بر محمّد و فرشتگان و انبياء و رسولان الهي فرستاد؛ و در خطبه و گفتار بحدّ أتمّ و اكمل در رسانيدن مطلب اهتمام نمود.
و سپس فرمود: اي جماعت! زيان و هلاكت بر شما باد! و فقر و نكبت و اندوه نيز از آن شما باد؛ كه ما را با شور و وَلَه به فرياد رسي خود خوانديد! و ما چون با شتاب براي فريادرسي و دادخواهي شما آمديم، همان شمشيري را كه متعلّق به ما بوده، و در دست شما نهاده بوديم برهنه نموده و بر سر ما كشيديد! و همان آتشي را كه براي دشمنان خود و دشمنان شما جرقّه آن را افروخته بوديم بر ما افروختيد! و براي سركوبي دوستان خود، با دشمنان خود همدست و هماهنگ شديد! با اينكه آن دشمنان، عَدلي را در ميان شما رواج نداده و دادي را نگستردند؛ و نه اميد خيري براي خود در آنها داريد. بنابراين، بليّهها و رسوائيها دامنگيرتان باد! چرا در آن وقتيكه شمشيرها در غلاف بود، و نفوس آرام، و رأيها هنوز در قتال مستحكم نگرديده بود؛ ما را رها ننموديد؟! بلكه مانند سيل ملخ بسوي فتنه گسيل شديد! و مانند پروانه در فتنه بههم ريختيد! پس هلاكت و نابودي باد بر شما اي بندههاي امّتها! و اي افراد كنار زده شده و دور شده از حزبها و جمعيّتها! و اي پس زنندگان كتاب خدا! و اي تحريف كنندگان كلمات پروردگار! و اي طائفه گناه آفرين! و اي آب و دَمِ دهان شيطان! و اي خاموش كنندگان سنّتهاي الهيّه! آيا شما اين جماعت را يار و ياوري مينمائيد و ما را مخذول و تنها و منكوب ميگذاريد؟!
آري! سوگند به خدا كه اين مكر و حيله در شما بيسابقه و تاريخچه نيست! و بر اين مكر، اصول و ريشههاي شما پيوسته و آميخته شده است! و شاخههاي شما بر آن پرورش يافته و نيرو گرفته است! پس شما پليدترين ثمره اين درختيد، كه در كام صاحبش كه ناظر آنست چون خار و استخوان گلوگير ميگرديد! و در كام شخص غاصب و متعدّي لقمه گوارا ميباشيد! آگاه باشيد كه اين مرد بيپدر: زنازاده و پسر زنازاده (عُبيدالله بن زياد) مرا بين دو چيز ثابت و ميخكوب نموده است: يا با شمشير جنگ كردن و شربت شهادت نوشيدن، و يا تن به ذلّت و خواري دادن؛ و هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّه، چقدر ذلّت از ما دور است! خداوند بر ما زبوني و ذِلّت را نميپسندد، و رسول خدا و مؤمنين نميپسندند، و دامنهاي پاك و پاكيزهايكه ما را در خود پرورش دادهاند، و سرهاي پر حميّت، و نفسهاي استواريكه ابداً زير بار ظلم و تعدّي نميروند، بر ما نميپسندند كه اطاعت فرومايگان و زشت سيرتان را بر قتلگاه كريمان و شرافتمندان ترجيح دهيم! آگاه باشيد كه من با همين جماعت اندكي كه با من هستند، با وجود كمي تعداد و نبودن مُعين و ياور آماده جنگ هستم!
و در اين حال حضرت خطبه خود را به ابيات فَرْوه بْن مُسَيك مُرادي اتّصال داده و به چند بيت از آن بدين منوال تمثّل نمود:
1 ـ اگر ما غلبه كنيم و پيروزمندانه دشمن را به هزيمت دهيم، اين كارِ تازه مانيست؛ از قديم الايّام دأب و دَيْدَن ما چنين بوده است. و اگر مغلوب گرديم، پس هيچگاه مغلوب شده نيستيم (به علّت آنكه نيّت ما و اراده ما بر صلاح و تقوي بوده، و اين معني شكست پذير نيست)
2 ـ عادت و طبيعت ما ترس از مرگ نيست (و بدين جهت نيز به جنگ نيامدهايم كه جان خود را دوست داريم، بلكه چون نميخواهيم دشمن ناپاك بر ما سيطره جويد، براي اين منظور آماده نبرد شدهايم؛ چون محال است كه تا ما زندهايم او بتواند بر ما چيره گردد) وليكن دولت و حكومت او تنها و تنها پيوسته به مرگ ماست.
3 ـ اگر مرگ سينه خود را از روي يك دسته از مردم بردارد، بدون شكّ روي يك دسته ديگر از مردم ميخوابد؛ و ابداً انسان را از مرگ گريزي و گزيري نيست.
4 ـ همين مرگ، اشراف و بزرگان قوم ما را نابود كرد؛ همچنانكه اقوام و طوائف پيشين را نابود كرد.
5 ـ اگر پادشاهان و مقتدران عالم در اين جهان جاودانه زيست مينمودند، ما هم ميتوانستيم مخلّد بمانيم،؛ و اگر بزرگان ميماندند ما نيز باقي بوديم؛ ولي بقاء و خلودي نيست.
6 ـ پس به شماتت كنندگان ما بگوئيد:هان بيدار شويد و به هوش آئيد! كه بزودي آنان نيز مانند ما به مرگ و نيستي ميرسند!
و پس از اين تمثّل، حضرت به خطبه خود بدين طريق ادامه دادند كه:
و سوگند بخدا كه پس از واقعه شهادتِ من، بدانچه دل بستهايد نميرسيد! و درنگ نميكنيد در اين جهان مگر به قدر سواري يك اسب؛ كه ناگاه روزگار، همچون سنگ آسيا به دور شما بگردد و چون محور آسيا در شما گير كند و شما را به قلق و تشويش و اضطراب اندازد!
اين عهدي است كه پدر من با من، از جدّ من نموده است. حال رأي خود و همدستان خود را روي هم گرد آوريد! و مجتمعاً فكر كنيد و تصميم بگيريد كه امر شما بر شما پوشيده نماند! و به كردار خود پشيمان نشده و دچار غم و اندوه و حسرت نگرديد! آنگاه پس از اين تفكّر بدون شتاب زدگي، بر من حملهور شده و بدونِ هيچ مُهلتي كار مرا تمام كنيد! من توكّل بر خداوند نمودم، كه پروردگار من و پروردگار شماست. هيچ جنبدهاي در روي زمين نجنبد مگر آنكه تقديراتش به دست قدرت اوست؛ و حقّاً پروردگار من در راه راست و طريق صواب است.
بار پروردگارا! قطرات باران آسمان را بر اين قوم فرو بند! و قحط و گرسنگي را بر آنان، چون قحط زمان يوسف مقدّر فرما! و جوان ثقفي را بر آنان بگمار تا آنان را از كاسه تلخ زهرآگين بچشاند! چون آنان ما را تكذيب كرده و به دروغ نسبت دادند، و ما را مخذول و منكوب نمودند!
تو هستي پروردگار ما! توكّل بر تو نمودهايم! و بسوي تو انابه و بازگشت داريم! و به سوي تو است تمام بازگشتها
روز واقعه
سيد و سالار شهيدان امام حسين عليهالسلام
امام حسين (ع) چون اوضاع مدينه را واژگونه يافت، درنگ در آن شهر را
جايزندانست و در شب جمعه سوم ماه شعبان به همراه اهل بيت و ياران خود وارد مكّه
معظمهگرديد.
چون مردم كوفه از مرگ معاويه و امتناع امام حسين (ع) از بيعت يزيد اطلاع
يافتند،نامههاى فراوان در پشتيبانى از امام حسين (ع) امضا كردند و حضرتش را به
كوفه فراخواندند.
آنان نوشتند: ما در انتظار تو با كسى بيعت نكردهايم
و در راه تو آماده جانبازىهستيم.
امام حسين (ع) در پاسخ به درخواستهاى مردم كوفه، مسلم بن عقيل را در نيمه
ماهمبارك رمضان به جانب كوفه روانه كرد و به او گفت: نزد مردم كوفه برو، اگر
آنچه نوشتهاندحق باشد، مرا خبر ده تا به تو ملحق شوم.
مسلم به روز پنجم شوال وارد كوفه شد. چون خبر ورودش انتشار يافت، دوازدههزار
كس و به قولى هيجده هزار نفر با او بيعت كردند. وى اين مطلب را به امام حسين
(ع)گزارش داد و از آن حضرت خواست به كوفه بيايد.
اخبار كوفه به يزيد رسيد. وى در اولين عكس العمل، نعمان بن بشير حاكم كوفه
راعزل و عبيدالله بن زياد را به جاى وى منصوب كرد و به او فرمان داد كه مسلم بن
عقيل را به قتل رساند. و از طرفى مزدوران خود را بسيج كرد تا امام حسين (ع) را
در شهر ممكهغافلگير كرده، از ميان بردارند.
چون امام (ع) از توطئه سوء قصد به جان مباركش آگاهى يافت، از سر حفظ حرمتو
قداست بيت اللّه الحرام، مناسك حج را به اضطرار پايان برد و به روز هشتم ذى
الحجهسال 60 هجرى مكه را به قصد عراق وداع گفت.
عبيداللّه با حيله و تزوير مسلم بن عقيل و پناه دهنده او هانى بن عروه را در
كوفهدستگير نمود و طرز دلخراشى به شهادت رساند. و از آنجا كه مىدانست امام
حسين (ع)رو به شهر كوفه مىآيد، سپاهى به سركردگى حرّبن يزيد رياحى براى زير
نظر گرفتن سپاه آنحضرت به منطقه قادسيه گسيل كرد.
حرّبن يزيد در محلى به نام شِراف با امام حسين (ع) روبرو شد و سخنانى بينشان ردّو
بدل گريد. آن حضرت نامههاى اهل كوفه را كه دو خرجين بود به حرّبن يزيد عرضه
كرد ودعوت آنان را خاطر نشان ساخت و راه خود را ادامه داد تا آنكه به روز دوم
محرم سال 61هجرى به ناحيه نينوا وارد شد.
حرّبن يزيد در اجراى دستور ابن زياد كاروان امام حسين را در نقطهاى به نام كربلا
متوقفكرد و فرداى آن روز عمر بن سعد فرستاده عبيدالله بن زياد نيز با چهار
هزار جنگجو واردشد.
شايان ذكر است كه حرّبن يزيد پيش از شهادت امام حسين (ع) از كرده خود اظهار
پشيمانى و توبه كرد و در جرگه ياران آن حضرت به درجه رفيع شهادت نايل آمد.
عمر بن سعد سه روز مانده به عاشورا، پانصد سواره بر كرانه فرات مأمور كرد
تاكاروان حسينى به آب دسترسى نداشته باشد.
روز نهم محرم)تاسوعا( امام حسين (ع) و اصحابش به طور كامل در حلقه
محاصرهدشمن واقع شدند و دشمن يقين كرد كه ديگر براى آن حضرت ياورى
نخواهد آمد.
عصر تاسوعا دستور حمله و آغاز جنگ از جانب دشمن صادر گرديد.
امام حسين (ع) چون تحركات دشمن را بديد، برادرش عباس بن على (ع)
رافرمود:"سوار شو، جانم به فدايت اى برادر، تا آنان را ديدار كنى و بگويى: شما را
چيست وچه در سر داريد؟!...
حضرت عباس (ع) با آنان به مذاكره پرداخت و آنان پذيرفتند كه حمله را تا فردا
بهتعويق اندازند.
و سرانجام آن فردا )عاشورا( فرا رسيد...
عمر بن سعد با سى هزار جنگجو حمله را آغاز كرد و سپاه امام حسين(ع) كه
32سواره و 40 پياده بودند مردانه در برابر حملات ايستادند و شجاعانه جنگيدند و
كشتند وكشته شدند.
هر كس از ياران آن حضرت شهادت مىيافت جاى خاليش پيدا بود، ولى سربازىكه
از سپاه يزيد به خاك مىافتاد، سربازى ديگر جايش را مىگرفت.
جنگ همچنان به راه خود ادامه مىداد تا بدانجا كه اصحاب امام حسين (ع)
همگىكشته شدند. در اين هنگام نوبت به خاندان حضرتش رسيد. اولين كس از آنان
كه پاى درميدان گذارد، پسر مهترش على ّاكبر بود و به دنيال او ديگر كسان امام
حسين (ع) از جملهفرزندان امام على و امام حسين عليهماالسلام و جعفر طيّار و عقيل
به ميدان رفتند و پس ازرزمى دلاورانه شهد شهادت به كام ريختند و عباس بن على
عليهماالسلام هم كه به قصدآب آوردن نبرد خويش را آغاز كرده بود مورد هجوم
دشمن واقع شد، و هستى خويش رافداى امام حسين (ع) ساخت.
حساسترين لحظه عاشورا آن هنگام بود كه عزيز زهرا)س( و جگر گوشه مصطفى)
ص( بىيار و ياور باقى ماند و دشمن از هر سو به حضرتش حمله آورد و...
در اين حال بود كه حضرت زينب )س( به طرف آن حضرت آمد... در اين وقت
عمربن سعد نزديك امام حسين (ع) رسيد. زينب به او گفت: "آيا ابوعبداللّه كشته
مىشود و تونگاه مىكنى؟!"
حضرت زينب ـ عليها السلام ـ در كاخ يزيد
يزيد دستور داد اسيران را همراه سرهاى شهيدان به شام بفرستند. قافلهء اسيران به سمت شام حركت كرد. ماءموران ابن زياد بسيار تند خو و خشن بودند. دربار شام به انتظار رسيدن اين قافله , كه پيك فتح و پيروزى محسوب مى شد, دقيقه شمارى مى كرد. به گفتهء مورخان , كاروان اسيران از دروازهء ساعات در ميان هزاران تماشاچى وارد شهر گرديد. آن روز شهر دمشق , غرق شادى و سرور, پيروزى يزيد را جشن گرفته بود! قافله ء اسيران در ميان انبوه جمعيت , كوچه ها و خيابانها را پشت سر گذاشت و تا كاخ بلند حكومت يزيد بدرقه شد
درباريان در جايگاه مخصوص نشسته و يزيد بر فراز تخت با غرور و نخوت تمام آمادهء ديدار اسيران بود. در مجلس يزيد, بر خلاف مجلس عبيدالله , همه كس راه نداشت , بلكه تنها بزرگان كشور و سران قبايل و برخى از نمايندگان خارجى حضور داشتند و از اين جهت مجلس فوق العاده مهم و حساس بود
اسيران وارد كاخ شدند و در گوشه اى كه در نظر گرفته شده بود, قرار گرفتند. چون چشم يزيد به اسيران خاندان پيامبر افتاد, و آنان را پيش روى خود ايستاده ديد, دستور داد تا سر امام حسين ـ عليه السلام ـ را در ميان طشتى نهادند. لحظه اى بعد او با چوبى كه در دست داشت , به دندانهاى امام مى زد و اشعارى را كه (عبدالله بن زبعرى سهمى ) در زمان كافر بودن خود گفته بود و ياد آور كينه هاى جاهلى بود, مى خواند و چنين مى گفت
(كاش بزرگان من كه در بدر حاضر بودند و گزند تيرهاى قبيلهء خزرج را ديدند, امروز در اين مجلس حاضر بودند و شادمانى مى كردند و مى گفتند يزيد دست مريزاد! به آل على كيفر روز بدر را چشانديم و انتقام خود را از آنان گرفتيم ...)
اگر مجلس به همين جا خاتمه مى يافت , يزيد برنده بود, و يا آنچه به فرمان او انجام مى يافت , چندان زشت نمى نمود, اما زينب نگذاشت كار به اين صورت پايان بيابد; آنچه را يزيد مايهء شادى مى پنداشت , در كام او از زهر تلختر كرد; به حاضران نشان داد: اينان كه پيش رويشان سر پا ايستاده اند, دختران همان پيامبرى هستند كه يزيد به نام او بر مردم شام سلطنت مى كند. زينب با قدرت و شهامت تمام آغاز سخن كرد و خطاب به يزيد چنين گفت
خدا و رسولش راست گفته اند كه : پايان كار آنان كه كردار بد كردند, اين بود كه آيات خدا را دروغ مى خواندند و آنها را مسخره مى كردند
يزيد! چنين مى پندارى كه چون اطراف زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را به دستور تو مانند اسير از اين شهر به آن شهر بردند, ما خوار شديم و تو عزيز گشتى ؟ گمان مى كنى با اين كار قدر تو بلند شده است كه اين چنين به خود مى بالى و بر اين و آن كبر مى ورزى ؟ وقتى مى بينى اسباب قدرتت آماده و كار پادشاهيت منظم است از شادى در پوست نمى گنجى , نمى دانى اين فرصتى كه به تو داده شده است براى اين است كه نهاد خود را چنانكه هست , آشكار كنى . مگر گفتهء خدا را فراموش كرده اى كه مى گويد:(كافران مى پندارند اين مهلتى كه به آنها داده ايم براى آنان خوب است , ما آنها را مهلت مى دهيم تا بار گناه خود را سنگينتر كنند, آنگاه به عذابى مى رسند كه مايهء خوارى و رسوايى است )
اى پسر آزاد شدگان !(32)اين عدالت است كه زنان و دختران و كنيزكان تو در پس پردهء عزت بنشينند و تو دختران پيغمبر را اسير كنى , پردهء حرمت آنان را بدرى , صداى آنان را در گلو خفه كنى , و مردان بيگانه , آنان را بر پشت شتران از];ّّ اين شهر به آن شهر بگرداندد؟! نه كسى آنها را پناه دهد, نه كسى مواظب حالشان باشد, و نه سر پرستى از مردانشان آنان را همراهى كند؟ مردم اين سو و آن سو براى نظارهء آنان گرد آيند؟
اما از كسى كه سينه اش از بغض ما آكنده است جز اين چه توقعى مى توان داشت ؟ مى گويى كاش پدرانم كه در جنگ بدر كشته شدند اينجا بودند و هنگام گفتن اين جمله با چوب به دندان پسر پيغمبر مى زنى ؟ ابداً به خيالت نمى رسد كه گناهى كرده اى و رفتارى زشت مرتكب شده اى ! چرا نكنى ؟! تو با ريختن خون فرزندان پيغمبر و خانوادهء عبدالمطلب , كه ستارگان زمين بودند, دشمنى دو خاندان را تجديد كردى . شادى مكن , چه , بزودى در پيشگاه خدا حاضر خواهى شد, آن وقت است كه آرزو مى كنى كاش كور و لال بودى و اين روز را نمى ديدى , كاش نمى گفتى : پدرانم اگر در اين مجلس حاضر بودند از خوشى در پوست نمى گنجيدند! خدايا, خودت حق ما را بگير و انتقام ما را از آن كس كه به ما ستم كرد, بستان
به خدا پوست خود را دريدى و گوشت خود را كندى . روزى كه رسول خدا و خاندان او و پاره هاى تن او در سايهء لطف و رحمت حق قرار گيرد, تو با خوارى هر چه بيشتر پيش او خواهى ايستاد, آن روز روزى است كه خدا و عدهء خود را انجام خواهد داد و اين ستمديدگان را كه هر يك در گوشه اى به خون خود خفته اند, گرد هم خواهد آورد; او خود مى گويد:(مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شده اند مرده ـ اند, نه , آنان زنده اند و از نعمتهاى پروردگار خود بهره مند مى باشند). اما آن كس كه تو را چنين بنا حق بر گردن مسلمانان سوار كرد(= معاويه ), آن روز كه دادخواه , محمد, دادستان خدا, و دست و پاى تو گواه جنايات تو در آن محكمه باشد, خواهد دانست كداميك از شما بدبخت تر و بى پناهتر هستيد
يزيد اى دشمن خدا! و پسر دشمن خدا! سوگند به خدا تو در ديدهء من ارزش آن را ندارى كه سر زنشت كنم و كوچكتر از آن هستى كه تحقيرت نمايم , اما چه كنم اشك در ديدگان حلقه زده و آه در سينه زبانه مى كشد. پس از آنكه حسين كشته شد و حزب شيطان ما را از كوفه به بارگاه حزب بى خردان آورد تا با شكستن حرمت خاندان پيغمبر پاداش خود را از بيت مال مسلمانان بگيرد, پس از آنكه دست آن دژخيمان به خون ما رنگين و دهانشان از پاره گوشتهاى ما آكنده شده است , پس از آنكه گرگهاى درنده بر كنار آن بدنهاى پاكيزه جولان مى دهند, توبيخ و سرزنش تو چه دردى را دوا مى كند؟
اگر گمان مى كنى با كشتن و اسير كردن ما سودى به دست آورده اى , بزودى خواهى ديد آنچه سود مى پنداشتى جز زيان نيست . آن روز جز آنچه كرده اى حاصلى نخواهى داشت , آن روز تو پسر زياد را به كمك خود مى خوانى و او نيز از تو يارى مى خواهد! تو و پيروانت در كنار ميزان عدل خدا جمع مى شويد, آن روز خواهى دانست بهترين توشهء سفر كه معاويه براى تو آماده كرده است اين بود كه فرزندان رسول خدا را كشتى . به خدا من جز از خدا نمى ترسم و جز به او شكايت نمى كنم . هر كارى مى خواهى بكن ! هر نيرنگى كه دارى به كار زن ! هر دشمنى كه دارى نشان بده ! به خدا اين لكهء ننگ كه بر دامن تو نشسته است هرگز سترده نخواهد شد. سپاس خدا را كه كار سروران جوانان بهشت را به سعادت پايان داد و بهشت را براى آنان واجب ساخت . از خدا مى خواهم رتبه هاى آنان را فراتر برد و رحمت خود را بر آنان بيشتر گرداند, چه او سر پرست و ياورى تواناست (33)
عكس العمل چنين گفتار كه از جگرى سوخته و دلى سرشار از تقوى نيرو مى گرفت , معلوم است .
سختدل ترين مرد هنگامى كه با ايمان و تقوى روبرو شود, ناتوانى خود و قدرت حريف را مى بيند و براى چند لحظه هم كه شده است , از تصميم گيرى عاجز مى گردد. سكوتى مرگبار سراسر كاخ را فرا گرفت , يزيد آثار و علائم نا خوشايندى را در چهرهء حاضران ديد, گفت : خدا بكشد پسر مرجانه را من راضى به كشتن حسين ];ّّ نبودم
و...
خطبهء امام سجاد عليه السلام در شام
چنانكه قبلاً اشاره شد, سفر بازماندگان امام حسين عليه السلام ـ به شام , در رساندن پيام انقلاب حسين ـ عليه السلام ـ و افشاى ماهيت پليد حكومت يزيد, نقش اساسى داشت . آنان در لباس اسارت همان جهاد مقدسى را انجام دادند كه حسين ـ عليه السلام ـ در لباس خون و شهادت انجام داد. توقف اسيران در شام فرصت خوبى به آنان داد تا مردم شام را كه در اثر تبليغات چهل ساله معاويه شناخت صحيحى از اسلام و خاندان پيامبر نداشتند, آگاه سازند. ازينرو باز ماندگان حسين ـ عليه السلام ـ از هر مناسبتى در اين زمينه بهره بردارى مى كردند. خطبهء امام سجاد ـ عليه السلام ـ كه در يكى از روزهاى توقف در شام ايراد شد, در اين ميان نقشى تعيين كننده داشت و يزيد را رسواى خاص و عام ساخت
مرحوم (علامه مجلسى ) به نقل از صاحب (مناقب ) و ديگران مى نويسد: روايت شده است كه روزى يزيد دستور داد منبرى گذاشتند تا خطيب بر فراز آن سخنانى در نكوهش حسين ـ عليه السلام ـ و على ـ عليه السلام ـ براى مردم ايراد كند. خطيب بالاى منبر رفت و پس از حمد و ستايش خداوند, سخنان زيادى در نكوهش على بن ابى طالب و حسين ];ّّ بن على ـ عليهما السلام ـ گفت و سپس در مدح و ستايش معاويه و يزيد, داد سخن داد. و از آنان به نيكى ياد كرد. على بن الحسين ـ عليهما السلام ـ (از ميان جمعيت ) بر او بانگ زد:(واى بر تو اى خطيب ! خشنودى خلق را به بهاى خشم خالق خريدى , و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى )
سپس گفت : يزيد! اجازه مى دهى بالاى اين چوبها بروم و سخنانى بگويم كه در آن رضاى خدا باشد و براى حاضران نيز اجر و ثوابى ؟ يزيد اجازه نداد. مردم گفتند: امير! اجازه بده بر منبر برود, شايد از او سخنى بشنويم (ببينيم چه مى گويد؟)
يزيد گفت : اگر او بر فراز اين منبر برود, پايين نمى آيد مگر آنكه من و خاندان ابوسفيان را رسوا سازد
كسى گفت : امير مگر اين (جوان اسير) چه مى داند و چه مى تواند بگويد؟! يزيد گفت : او از خاندانى است كه علم را از كودكى با شير مكيده اند و با خون آنها در آميخته است
مردم آنقدر اصرار ورزيدند تا سرانجام يزيد اجازه داد. آنگاه حضرت بر عرشهء منبر قرار گرفت , و ابتدءا خدا را حمد و ستايش كرد و سپس خطبه اى ايراد كرد كه اشكها را از ديدگان سرازير كرد و دلها را به لرزه در آورد
آنگاه فرمود: مردم ! خداوند به ما(خاندان پيامبر) شش امتياز ارزانى داشته و با هفت فضيلت بر ديگران برترى بخشيده است
شش امتياز ما اين است كه خدا به ما: علم , حلم , بخشش و بزرگوارى , فصاحت , و شجاعت داده و محبت ما را در دلهاى موءمنان قرار داده است
هفت فضيلت ما اين است كه : پيامبر بر گزيدهء خدا از ماست , صديق (على بن ابى طالب ) از ماست , جعفر طيار از ماست , شير خدا و شير رسول او(حمزهء سيد الشهدا) از ماست , دو سبط اين امت ـ حسن و حسين ـ از ماست . زهراى بتول (يا: مهدى ) از ماست (38)
مردم ! هر كس مرا شناخت كه شناخت ,و هر كس نشناخت خود را بدو معرفى مى كنم : من پسر مكه و منايم , من پسر زمزم و صفايم , منم فرزند آن بزرگوارى كه (حجر الاءسود) را با گوشه و اطراف عبا برداشت (39), منهم فرزند بهترين كسى كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد, منم فرزند بهترين انسانها, منم فرزند كسى كه (در شب معراج ) از مسجد الحرام به مسجد الاءقصى برده شد, منم پسر كسى كه (در سير آسمانى ) به سدرة المنتهى رسيد, منم پسر كسى كه در سير ملكوتى آنقدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام (قاب قوسين او ادنى ) كشيد(بين او و حق دو كمان يا كمتر فاصله بود), منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد, منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد, منم محمد مصطفى , منم فرزند على مرتضى , منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگيد تا زبان به (لا اله الا الله ) گشودند, منم فرزند كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير و دو نيزه جهاد كرد (40), دوبار هجرت كرد (41), و دوبار با پيامبر بيعت نمود, در بدرو حنين شجاعانه جنگيد, و لحظه اى به خدا كفر نورزيد, من فرزند كسى هستم كه صالح ترين موءمنان , وارث پيامبران , نابود كنندهء كافران , پيشواى مسلمانان , نور مجاهدان , زيور عابدان , فخر گريه كنندگان (از خشيت خدا), شكيباترين صابران , بهترين قيام كنندگان از تبار ياسين ـ فرستادهء خدا ـ است
نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل , ياورش ميكائيل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او بامارقين (از دين بدر رفتگان ) و ناكثين (پيمان شكنان ) و قاسطين (ستمگران ) جنگيد, و با دشمنان كينه توز خدا جهاد كرد. منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه به پيامبر گرويد و پيشگام همهء مسلمانان بود. او خصم گردنكشان , نابود كننده ء مشركان , تير خدايى براى نابودى منافقان , زبان حكمت عابدان , يارى كنندهء دين خدا, ولى امر خدا, بوستان حكمت الهى , و كانون علم او بود
سپس فرمود:
منم پسر فاطمهء زهرا ـ عليها السلام ـ, منم پسر سرور زنان ... امام در معرفى خود, و در حقيقت : معرفى شجره نامه ء امامت و رسالت , آنقدر داد سخن داد كه صداى گريه و نالهء مردم بلند شد
يزيد ترسيد شورشى بر پا شود, لذا به موءذن دستور داد تا اذان بگويد. موءذن بپا خاست و اذان را شروع كرد و گفت
الله اكبر, الله اكبر
امام فرمود: بلى هيچ چيز از خدا بزرگتر نيست , و چون موذن گفت :اشهدان لا اله الا الله , گفت : بلى مو و پوست و گوشت و خون من به يگانگى خدا شهادت مى دهند. همين كه موءذن گفت : اشهد ان محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم , امام از بالاى منبر رو به يزيد كرد و گفت : يزيد! آيا محمد صلى الله عليه و آله و سلم جد من است يا جد تو؟ اگر بگويى جد تو است , دروغ گفته اى و حق را انكار كرده اى , و اگر بگويى جد من است , پس چرا فرزندان او را كشتى ؟!...(42)
(عماد الدين طبرى ), از دانشمندان قرن هفتم هجرى , در كتاب (كامل بهائى ) در پايان خطبهء حضرت سجاد مى نويسد
(... ( امام سجاد) گفت : اى يزيد, اين رسول عزيز كريم , جد من بوده است يا جد تو؟ اگر گويى كه جد تو بوده است عالميان دانند كه دروغ مى گويى و اگر بگويى كه جد من بوده چرا پدرم را بيگناه شهيد كردى و مال او را به تاراج دادى و حرم او را به اسيرى آوردى ؟
اين بگفت و دست زد و جامه بدريد و در گريه افتاد و گفت : به خدا كه اگر در دنيا كسى هست كه رسول جد او باشد, بغير از من نباشد, پس چرا اين مرد پدر مرا بظلم كشت و ما را, چنانكه اسيران روم (را) آورند, آورد؟ پس گفت : اى يزيد, اين كار كردى و مى گويى محمد رسول الله و روى به قبله مى كنى ؟ واى بر تو, روز قيامت جد من و پدر من خصم تو باشد
يزيد لعين در اين اثنا بانك بر موءذن زد كه قامت بگو, زمزمه و دمدمه اى عظيم در خلق افتاد, بعضى نماز كرده , و بعضى نماز نكرده , پراكنده شدند)

|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 11:40